شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

128

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

كرد ، استصحاب كريمهء او كرده و از صدف مملكت بشرف درگاه سلطنت درّى يتيم آورده . جلال الدّين بدان مصاهرت مظاهرت نمود ، و عزايم همگنان قوّت گرفت ، و از شيراز باصفهان آمد ، و قاضى ركن الدّين مسعود بن صاعد استقبال او كرد ، چون تشنه كه به آب زلال رود ، و عاشق كه برابر معشوق دود . و اهل اصفهان جمله خدمتهاى لايق و پسنديده تقديم داشتند چنان كه لشكر خشنود گشت . و چون غياث الدّين شنيد كه او متوسّط ممالك عراق باصفهان پيوسته است با عساكر سلطانى كه در كنف رعايت او بودند ، قرب سى هزار مرد ، در طرد او توجّه كرد . چون جلال الدّين قرب او دانست ديگر توقّف نتوانست ، با حزب خود اميد از مآرب قطع كرده ، و بر فوات مطالب حزين گشته ، مراجعت كرد . اودك « 1 » امير آخر را كه از دهات خواصّ او بود به غياث الدّين فرستاد و گفت : شدايدى كه بعد از سلطان سعيد به من رسيد اگر بر كوه عرض كنند از تحمّل آن ابا كند و بترسد . در اين وقت كه جهان فراخ بر من چون دل من و چشم غلامان تو تنگ شده است دست از موروث و مكتسب افشانده قصد تو كردم ، * تا مگر دو سه روزى پيش تو بياسايم . اكنون كه دانستم كه قراى ضيف پيش تو جز ظباى سيف نيست ، و وارد نزول را جز صارم صقيل نزل نمىفرستى ، چون شتران تشنگى كشيده و آب ديده ، و با آب ديده ورود ناكرده « 2 » بصدّ و ردّ ملزم شوند ، اينك باز مىگردم . و سلب تولى خان پسر چنگز خان را كه در مصاف پروان « 3 » كشته شده بود ، با اسب و شمشير او بوى فرستاد . چون

--> ( 1 ) - آيا اين همان ادك سابق الذكر است ؟ ( ص 99 ) ( 2 ) - شايد : ورود ناكرده كه . ( 3 ) - در اصل : پرواز .